تا همیشه پرنسس یخ ها خواهم ماند...!
  
 همینی که میبینی و میخونی ...!
 
تیر 1386
ش ی د س چ پ ج
            1
2 3 4 5 6 7 8
9 10 11 12 13 14 15
16 17 18 19 20 21 22
23 24 25 26 27 28 29
30 31          
 
آرشیو

الکامپ 14 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
جمعه 24 شهریور ماه سال 1385
حرفی بزن گلم...من کم تحملم..با من بمون گلم ...من کم تحملم ...!‌

 شلاااااااااااااااام

خوبین بچه ها؟؟ 

شماها که بی معرفتین خبر من بیچاره رو نمیگیرین اما من همیشه به یادتونم و بهتون سر میزنم 

یکشنبه صبح کپل خان زنگید خواب بودم وقتی زنگید صداشو که شنیدم میخواستم سرسنگین باهاش برخورد کنم اما وقتی گفت بیمارستانم  خواب از چشمم پرید

گفت بابابزرگم زمین خورده لگنش شکسته بنده خدا

گفتم این چند روزی کجا بودی خبری ازت نبود گفت خودمم اونجا سرما خورده بودم رفتم بیمارستان و حالم خوب نبود و...

بالاخره که این سری از گناهش گذشتم اما سری بعد دیگه ازاین خبرا نیست

بعداز ظهر هم که با تی تی و مرجان جونم که تازه اومده بود اینجا (مرجان دانشجوی اینجا بود درس میخوند حالا درسش تموم شده برگشته شهر خودشون ) رفتیم پاساژ گردی واسه روحیه درب و داغونم خوبه

ساعت ۱ نصفه شب هم کپل خان شوخیش گرفته بود با گوشی داداشش هی sms میزد اذیتم میکرد

منم بهش فحش دادم و دیدم نمیگه کیه دیگه جوابشو ندادم تا خودش گفت که بابا منم کپل خان ( آخییییییی نازی اسم خودشو یاد گرفته میگه کپل خان ای جونم   )

بعدشم که ازش پرسیدم میاد کنسرت محسن یگانه یا نه گفت واسم ۲ تا بلیط بگیر آره با دوستم میام  منظورش همون مازی مارمولک  بود

فرداش هم که حدود ساعت ۱۲:۳۰ با تی تی و مرجان رفتیم بلیط خریدیم  به کپل خان زنگیدم گفتم ۵ سینما بهمن باش به بچه ها هم کلی سفارش کردم زود بیاین یه وقت دیر نکنین

ساعت ۴:۵۵ بود کپل خان زنگید گفت ما توی ترافیکیم الان میرسیم  گفتم باشه منم الان آماده میشم میام 

 یه لحظه حس کردم کپل خان اینجوری شده --->(به ترتیبش دقت کنین حتمآ)

اما بیچاره صداش در نیومد (چون دوستش پیشش بود) همه ی حرصشو در دو جمله خلاصه کرد : خونه ای؟  زود باش ساعت۵ اونجا باش 

منم گفتم چششششششششششم  ولی نمیدونم چطور شد که ساعت ۵:۲۷ رسیدم  همه منتظرم بودن این شکلی---->  کپل خان تا منو دید اول این شکلی شد ---->   بعد باز یادش اومد دوستش همراهشه این شکلی شد  بیچاره نمیخواست دوستش بفهمه من چه نی نی بدقولی هستم

بعدشم که رفتیم توی سالن یه ساعت دنبال جای درست درمون گشتیم یه ردیف و پر کردیم طبق معمول  البته گاهی وقتا کار به ۲ ردیف هم میکشه  کنسرت مسخره ی محسن یگانه ی گاگول که حالمون و بهم زد هم ساعت۶:۱۵ شروع شد  خداییش خیلی زشت و گاگوله اه اه همه مون پشیمون شده بودیم  کپل خان و دوستشم که هی تیکه مینداختن و میخندیدیم  کرکر خنده بود خداییش  یه صحنه هم bluetooth on کردم دیدم اااااااااااااااا   چه خبره شده بود عین چت روم  خیلی باحال بود

۷:۳۰ هم تموم شد بعدشم کپل خان رفت بیمارستان  ما هم رفتیم یه دوری زدیم و بعدشم اومدم خونه

سه شنبه هم که رفتم خونه مامان بزرگم

۴شنبه هم رفتم خونه ساناز اینا بعد باهم رفتیم خیابون گردی چون به شدت  حوصله مون سر رفته بود

شب هم که کپل خان on شد و از احوالاتش باخبر شدم

دیروز هم خونه ناناز اینا بودم ساعت ۳ بعد ازظهر پاشدم رفتم با باباییم  ساعت ۷:۳۰ هم اومدم خونه شب هم که تنها بودم مامان بابا دوباره شام  دعوت بودن من حوصله نداشتم نرفتم

موندم خونه تا تونستم عر زدم

دیگه تقریبا آروم شده بودم که وقتی کل خان sms زد چطوری؟

باز لوس شدم زنگیدم بهش تا صداشو شنیدم ناخوداگاه زدم زیر گریه

کپل خان هم آرومم کرد نازم کرد بعد ساکت شدم  (خداییش دقت کردین من چقد لوسم حتی با شنیدن صدای کپل خان اتوماتیک گریه م میگیره؟   حالا خداییش چرا آیا؟ شاید دوس دارم یکی منو بفهمه و آرومم کنه  پس کی بهتر و مهربون تر از کپل خان    )

ساعت ۱۱:۳۰ هم مامان و بابایی اومدن خونه

کپل خان هم که عروسی داداش دوستش بود خووووووووووووووووووووووووووووووش به حالشششششششش (الان لجش میگیره )

توی نت بودم ساعت تقریبا ۱:۱۹ (نصفه شب) بود که دیدم کپل خان هم اومد تا ۲ باهاش چتیدم بعدشم اومدم کپیدم

ساعت ۱ ظهر هم بیدار شدم تا الان هم بیکار دارم میگردم واسه خودم

نانازم همون اول که اومدم اینجا بنویسم زنگید گفت فرداشب آخرین قسمت نرگس

میگه از کی شروع شد؟ بهش میگم مگه نود قسمتی نبود میگه نه کمتر شد دیگه تیر و خرداد و شهریور ۳ ماه شد که  ( تیر و خرداد و شهریور  تقویم نانازی )

این روزا با اینکه میخندم اما توی دلم غوغاست

با اینکه به روی خودم نمیارم .به روی خودمون نمیاریم اما هردومون بدمدل غصه میخوریم

ناناز که هنوزم امیدوار به انتقالیش میگه شاید بگن همین الان برو ساری۳ ماه هم نمونم

نگرونشم  این روزا کلافه ام .دل نازک شدم زودی گریه م میگیره  این روزا همه مراعاتمونو میکنن چون مسافریم مخصوصا ناناز که راه دوره

ناناز من داره بار سفرشو بدون نی نی میبنده نانازم ...

هر دفعه که میبینمش بیشتر دلتنگی میکنم درست مثه دیروز  اما به روش نمیارم تا بیشتر ازاین غصه نخوره

دیروز یه لحظه کنترلمو از دست دادمو زدم زیر گریه گفتم همه میگن همدیگه رو فراموش میکنیم  یه لحظه حس کردم دلش لرزید گریه ش گرفت و با گریه گفت نی نی اگه تو اونجا دوست پیدا کنی و منو فراموش کنی چی؟ وسط گریه خندیدم و گفتم نههههههههههههههههههههههههمگه میشه؟؟؟؟؟؟؟بعد آروم شد

 نمی خوام آرامش و امیدشو ازش بگیرم واسه همینم نمیتونم مثه همیشه باهاش درد و دل کنم

خدا جونم  کمکمون کن منو ناناز خیلی شکننده ایم اینو خودتم میدونی

ببخشید آخر قصه م  تلخ شد

قول میدم کمتر غرغر کنم از این به بعد

دوستون دارم

 

تنهاترین ِ من تنها نزار منو ...تنها سفر نکن...سفر نکن

این دلشکسته ی از یاد رفته رو دیوونه تر نکن ...!  


 
شنبه 18 شهریور ماه سال 1385
دور از تو نزار بمونم...من بی تو نه نمیتونم...!

سلام

حالم زیاد خوب نیست

اصلأ هم حوصله ی آپ کردن نداشتم این چند روزی

با فونت سیاه مینویسم چون نانازم بهترین دوستم این رنگ و دوس داره

سه شنبه خونه ناناز اینا بودم  یعنی صبح باهم رفتیم یه جایی کار داشتیم منو ناناز و یکی دیگه از دوستامون و  خاله جونم

بعد از اونجا من رفتم خونه ناناز اینا

کلی خوش گذشت بهمون

شب هم اومدم خونه .نانازی زنگید گفت فردا صبح برم پیشش چون مامان باباش میخواستن برن خونه مامان بزرگ ناناز شب هم نمی اومدن (خارج از شهره )گفتم باشه 

بعد پرپر زنگید گفت خیابونه تنهایی داره راه میره (قاطی بود) راضیش کردم که باید پیشم. منم تنها بودم مامان بابام شام دعوت بودن

پرپر اومد خونه مون شام درست کردیم بعد یهویی هوس کردیم آتش بس ببینیم  .رفتیم کلوپ نزدیک خونه مون گفت نداره  ما هم بیخیال نشدیم با همون ریخت و قیافه  رفتیم مرکز شهر ساعت ۹ شب

فیلم و گرفتیم و اومدیم خونه . شام خوردیم  نرگس نگاه کردیم کلی حرص خوردیم  بعدشم اومدیم تو اتاق آتش بس نگاه کردیم

صبح هم ساعت ۱۱ رفتم خونه ناناز اینا  تا غروب ناناز هرکار کرد نشد بیاد خونه ما شب بمونه

زنگیدیم به مامانم اجازه مو گرفتیم شب پیش نانازی موندم   تا فرداش که ۵شنبه بود بیایم خونه ما بریم نت ببینیم کجا قبول شدیم

بعداز ظهر ۴شنبه بهم اس ام اس زدن که قبول شدم انتخاب اول ولی زیاد مطمئن نبودم

شب پیش ناناز موندم نانازی تا دقیقه نود داشت برنامه ریزی میکرد واسه دانشگاهمون اما من میترسیدم

صبح ساعت ۶بیدار شدیم ۷:۳۰هم راه افتادیم .میخواستیم روزنامه بخریم

رفتیم فلکه کاخ  مهراد رو هم اونجا دیدیم  رفت واسمون روزنامه خرید توی ایستگاه واحد نشستیم و دنبال اسمامون میگشتیم

اول اسم منو پیدا کردیم: انتخاب اول ساری روانشناسی عمومی

بعد دنبال اسم نانازم گشتیم : انتخاب سوم تنکابن روانشناسی عمومی

خشکمون زد قرارمون با خدا این نبو ناناز شروع کرد به گریه کردن اما من شوکه شده بودم نمی فهمیدم چی شده مهراد هی دلداریمون میداد

اومدیم خونه ناناز اینا  من توی راه اصلأ نه حرف زدم نه گریه کردم  اما ناناز گریه میکرد

من وقتی رسیدیم خونه وقتی ناناز با گریه میگفت من دوست خودمو میخوام نمیخوام ازش جدا شم خدایا چرا اینکارو کردی

تازه فهمیدم چی شده اشکام بی اختیار سرازیر شدن

بعدش حسین و نامزدش اومدن خونه شون   ما هم گریه میکردیم اونا فکر کرده بودن که قبول نشدیم حرفی نزدن

بعدشم مامان ناناز از خونه مامان بزرگش بالاخره اومد 

اولش میخواست مارو بخندونه داد زد وااااااااای کلینکس های منو تموم کردییییییییین

آخه تا شعاع ۲ متریمون پر دستمال کاغذی بود

بعد دید ساکت نیمشیم شوتمون کرد خونه ی ما  مامانم هم زنگید گفت بیاین اینجا بیچاره خیلی ناراحت بود

اومدیم خونه ما تا بعد از ظهر هی من گریه کردم ناناز گریه کرد

بعدشم که ساعت ۶ من کلاس داشتم نانازی رفت خونه شون منم رفتم کلاس جوادی

قبل از کلاس که کلی گریه کردم چشام پف کرده بود سر کلاس هم وقتی آقا جوادی پرسید چی شده؟ قبول شدی؟ دوباره گریه م گرفت   میلاد واسش توضیح داد آره اما نپرسین ازش یادش میاد گریه ش میگیره واسه دوستش

بعد از کلاس هم رفتم پیش تی تی اینا  بعدشم خونه ...شب هم پرپر با مامانش اینا اومدن دنبالم رفتیم ناهارخوران دور زدیم شب هم خونه پرپر اینا بودم صبح ساعت ۱۲بابایی اومد دنبالم اومدم خونه ...

بعداز ظهر هم مامانی حالش بد شد هیچ جا نرفتیم

بابایی هم امروز رفته سر کار من باید خونه بمونم شب هم معلوم نیس بیاد

راستی از کپل خان زیاد خبر ندارم از شنبه که رفته مسافرت

تا سه شنبه که بهش اس ام اس زدم

از اون روز هم زیاد خبرمو نگرفته

اگه هم اس ام اس هامو جواب بده همش یه کلمه ای ِ

خیلی بیشعوره حتی نپرسید چی شده کجا قبول شدیم حالم خوبه یا دارم میمیرم  بی احساس

اصلأ انگار نه انگار...

 درک...!

اگه ما شانس داشتیم...

الان امیدمون فقط به اینه که بشه ناناز بعد از ترم اول انتقالی بگیره به ساری

دعامون کنین...!!!!

خدایا.................

 

 

نانازی عاشق این آهنگه ...

نانازم تقدیم به تو ... خیلی دوست دارم به جون خودت که بهترینمی ...هیج وقت هم فراموشت نمیکنم نگرون نباش عزیزم

 

چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ... ای (طُرفه ؟) نگارم

از دوری صیاد دگر تاب ندارم ...رفته ست قرارم

چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم ...

تا دام در آغوش نگیرم نتوانم ...

از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی...بر دل بنشانی

چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی...وای از شب تارم

دربند و گرفتار بر آن سلسله مویم...

از دیده ره کوی تو با عشق بشویم...با حال نزارم...

برخیز که داد از من بیچاره ستانی...

بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی...

تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی...خوش جلوه نمایی

ای برده امان از دل عشاق کجایی...تا سجده گذارم

گر بوی تو را باد به منزل برساند...جانم برهاند

ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ...جز گرد و غبارم

 

 


 
پنجشنبه 9 شهریور ماه سال 1385
آب بازیییییییی.....!
 

شلاااااااااااااااااااااااام

نی نیییی بازم سر و کله اش پیدا شد

خوفم میسی شما هم که خوفین دیگه مگه نه ؟

کلی کرکر خنده توی این ۲ روزی اتفاق افتاد دوشنبه بعدازظهر با نانازی رفتیم استخررررررر آب بازییییییییییی

انقد حال داااد ناناز ... هم کلی خط و خال روی پوستم انداخت خجالت نمیکشه دختر به این بزرگی از آب میترسه اه اه

کلی پشتک و جفتک و ... توی آب زدم یه عالمه هم خندیدیم واسه ملت بدبخت ( من شرمنده تونم دیگه )

ساعت ۵:۱۵ از آب اومدیم بیرون رفتیم دوش گرفتیم بعدشم رفتیم لباسامونو بردیم داشتیم میپوشیدیم هی در میزدن که ببینن کسی هست اون تو یا نه ناناز هم هول شد گفت اههههههههههممممممم

منم از دهنم در رفت گفتم هششششششششششهههه لگد نزن

انقد خندیدیم لبو شدیم داشتیم میرفتیم بیرون اصلآ هم بروی خودمون نیاوردیم که ما بودیم

بعدش رفتیم چیپس خریدیم زدیم به بدن بعدشم با آژانس اومدیم خونه ی ما

ساعت ۶:۳۰ هم کپل خان جونم زنگید یه کم واسش ناز کردم خستگیم در رفت (الان این شکلی شدین؟ )

ناناز ساعت ۸ رفت پرپر هی میزنگید میگفت خیابونم و ... منم گفتم من میام پیشت گفت پاشو بیا مامان باباهه رو ۲ در کردم  گفتم پرپر با دایی جون دارن میان دنبالم من میرم پایین منتظرشون شم بعد رفتم پیش پرپر و مهسا و نینیم روزبه باهم رفتیم خونه پرپر اینا

پرپر شام ماکارونی درست کرد خیلی خوشمزه شده بود  سر سریال مسخره ی نرگس هم کلی خندیدیم واسه کاراشون و ...

مهسا رفت خونه خودشون منو پرپر هم تا ساعت ۲:۳۰ داشتیم مدلای مختلف از خودمون عکس مینداختیم و مسخره بازی در میاوردیم و بعدشم رفتیم یه کمُtv نگاه کردیم و خندیدیم

ساعت۳۰: ۳رفتیم توی پذیرایی خوابیدیم صبح هم ساعت ۱۱ بیدار شدیم صبحونه خوردیم

باز رفتیم ولو شدیم تا بابای پریسا اومد و بعد ناهار خوردیم بعد از ناهار هم هی فال ورق گفتیم و عیبت کردیم ساعت ۵ هم خوابیدیم تا ۶:۳۰ منم ساعت ۸ اومدم خونه البته قبلش رفتم واسه خودم مجله خریدم بعد اومدم اداره برق هم به قول پرپر دیگه گه قضیه رو در آورده هی برقا میرفت میومد رفت و اومد داشت اعصاب همه بهم ریخته بود منم که خدای تحمل ۲ دقیقه هم نمیتونم گرما رو تحمل کنم

تا صبح ۱۰۰۰۰بار برق قطع و وصل شد صابمرده امروزم که گندتر از صبح شروع کردن هم اب قطع بود هم برق

منم بعد ازظهر رفتم خونه مادرجونم پیش خاله جون و مادرجونیم

کلی هوا خورد به کله م و باد خوردم و خنک شدم ساعت ۸:۳۰ هم اومدم خونه یعنی قبلش رفتیم با خاله جونم یه کم پاساژ گردی و خنده و شوخی بعدش اومدم خونه

باز برقا قطع بود هی رفت و اومد تا الان که فعلآ قطع نشده

کپل خان هم زنگید باهاش یه عالمه حرفیدم احتمالآ جمعه یا شنبه میرن سرعین اردبیل

خیلی جای باحالیه من دوس دارم اونجارو

دارن با ایل و تبارشون میرن  دسته جمعی ایشالله بهش خوش بگذره زودم بیاد که من دلم تنگ میشه

جمعه هم شاید با بچه ها بریم کوه

نتیجه ی دانشگاه بیصاحاب هم که فکر کنم جمعه میاد این آخرین پستمه قبل از اومدن جواب دانشگاه

خدا کنه پست بعدی از خوشحالیم واسه قبول شدنمون (منو ناناز و کپل خان یه جای خوب ) بگم

خدایا به امید تو

دعامون کنین

دوستون دارم


 
یکشنبه 5 شهریور ماه سال 1385

شلام

یکی بیاد منو نجات بدههههههههه

من حوصله ام سر رفتههههههههههه

دلم میخواد برم بیروووووووون

خوش به حاله اونایی که الان رفتن ناهارخوران یا مهمون دارن یا شام رفتن بیرون یا سوار ماشینشونن و دارن لایی میکشن و ویراژ میدن  

منم میخواااااااااااام مامااااان

از صبح تا حالا از خونه بیرون نرفتم مگه میشه نی نی یه روز توی خونه بمونه نه نه این غیر ممکنههههه

امشب با بابایی صحبت کردم مثه آدم تا بره اسممو کلاس رانندگی بنویسه  ولی کلی طول میکشه تا بتونم بشینم پشت فرمون  

کاش میشد الان ماشین و دو در کنم برم دنبال پرپر با هم بریم ناهارخوران یه دوری بزنیم

خوش به حال کپل خان   که میتونه پشت فرمون بشینه و گاااااااز بده  منم می خواااام (الان کپل خان کله پا میشه میترکه  )
راستیییییییی کپل خان فضولچه آدرسمو پیدا کرده   ۴شنبه آدرسمو پیدا کرد اومد اینجا رو خوند کلی هم غر زد منم همه رو حذف کردم  ولی بعدش رضایت داد گفت باشه برو هرچی دوس داری بنویس بابا مهربوووووووووون بابا بزرگوااااااااار بخشندهههههههه  

اول قول داد دیگه نیاد اینجا اما امروز که داشتم می حرفیدم باهاش گفت زیادم مطمئن نباش  

آخه تو چیکار داری که من چی مینویسم اینجا  دیگه شرمنده دوستان عزیز  مجبورم بعضی وقتا رمزی بگم خودتون بفهمین منظورمو دیگه

جمعه هم با بچه ها رفتیم کوه ۹ نفر بودیم ۴تا پسر ۵ تا دخمل  کپل خان هم که ۵شنبه رفته بود دریا نبود که بهش بگم می خوایم بریم  خیلی خوش گذشت اول میخواستم نرم اما بعدش راضی شدم  اگه نمیرفتم از دستم در رفته بود اون هوای خوب و اون همه سوژه خنده و ...

ساعت ۷ صبح رفتیم ۶ غروب برگشتیم  کپل خان هم غروب از دریا (بابلسر ) برگشته بود

شنبه صبح هم خودش زنگید  ولی حالش خوب نبود طبق معمول هم حرف نمیزد نمیگفت چی شده به منم که ضد حال زد و...  تا شب از دستش عصبانی بودم  می خواستم تریپ قهر بیام باهاش  اما شب که شد نشستم فکر کردم گفتم شاید کپلم ناراحت بوده حوصله نداشته شما به بزرگی خودت ببخش   واسه همینم امروز صبح زنگیدم  یکی گوشی و برداشت گفت ها؟ اِهم   منم اینجوری شدم گوشی و گذاشتم  بعد خودش زنگید گفت خونه نبوده و... قربونش برم من که وقتی میخنده یه عالمه ناز میشههه

 در کل حالش بهتر شده بود   دیگه چه کنیم سیدی و۱۰۰۰ جور درد و بلا تو سر ماها  (کپل خان سیده ها)

خلاصه که الان آشتی شدم باهاش و مثلأ کوتاه اومدم ارواح شیکمم

من که میگم نیا نخون اینجا رو واسه همینه که بعدآ نیای نگی اینا چیه میگی و منو بکشی واسه حرفام فضولچه   کپل خان حتمأ الان اینجوریه ~~~>

من فعلأ برم ببینم توی یخچال چیزی پیدا میشه هم شیکم کوشولومو پر کنه هم حوصله م و بیاره سر جاش

  قربون همتون فعلأ بابای

 


 
پنجشنبه 2 شهریور ماه سال 1385
نی نی خندووووووووون!!!

شلاااااااااام

نی نی خانوم دوباره برگشت شاد وخندون

دلم واستون تنگیده بود

اوا خاک عالم نگرونم شده بودین؟؟

آره میدونم بس که به فکرم هستین اینو از کامنتات هاتون میشه فهمیییییییییییییییییییییید (منظورم با اونایی بود که میان می خونن و در میرن خودشون فهمیدن )

بهر حال من واسه دل خودم مینویسم به کسی هم کاری ندارم. اینجا مثه دفتر خاطرات منه. اگر کسی میاد و لطف می کنه و نظر میده کلی خوشحالم میکنه اگه نه هم که بازم لطف میکنه

توی این چند روزی ذهنم خیلی آشفته بود اما الان خدا رو شکر بهترم

کلی هم سوتی دادم و خرابکاری کردم مخ کپل خان و تیلیت کردم و ...

دیروز با پرپر و مهسا و نینیم روزبه رفتیم فال قهوه کلی خندیدیم خانومه یه جاهایی رو درست میگفت یه جاهایی هم سوتی میداد برگشته به من میگه طلسم داری گفت ازدواج خیلی خوبی داری اما یه کم طول میکشه زمان میبره و دوره... پشت بندش گفت عدد یک اومده شاید تا یه سال دیگه یا مثلآ فروردین ماه سال دیگه منو پری زدیم زیر خنده پری میگفت خوبه گفته دوره وگرنه میگفت هفته دیگه شوهر میکنی

مهسا هم که یکسره میخندید و چش و چالش و چپ میکرد و شکلک در میاورد پسرشم که انقد غر زد خانومه حرصش گرفت گفت انقد جیر جیر نکن مهسا بردش بیرون خلاصه که حال داد بعدشم اومدم خونه . حالم خیلی بد شده بود دیگه داشتم واقعآ گریه میکردم زنگیدم کپل خان که یه کم واسش ناز کنم نبود شب هم که onنشد ضایع شدم

صبح هم که با ناناز قرار بود بریم یه جایی رفتیم اونجا از ساعت ۸ صبح تا ۲ بعد از ظهر نشسته بودیم تا کارمون راه بیفته خیلی شلوغ بود

یه صحنه هم یه قمری داشت از روی سرمون رد میشد (ناناز از پرنده و ... میترسه) ناناز داشت سکته میکرد گفت الان میاد روی سر من منم حرصم گرفته بود گفتم بابا کی میاد روی تو . بعد یهو فهمیدم چی گفتم ناناز زد زیر خنده منم تا یه ساعت اینجوری بودم

زنگیدم کپل خان بازم نبود ناز کردن خونم اومده بود پایین دیگه داشتم میمردم که ساعت نزدیکای ۲ بود زنگید یه کم حرفیدم باهاش آروم شدم انرژی گرفتم ساعت ۲:۳۰ هم با ناناز رسیدیدم خونه ناهار و زدیم به بدن بعدشم یه کم حرفیدیم و خوابیدیم ساعت ۶ کپل خان دوباره زنگید باهاش حرفیدم بعد هم نانازی بیدار شد

بساط بخور بخور میوه و چایی و ویتامین گیری به راه شد ساعت ۷:۳۰ هم ناناز رفت خونشون منم زنگیده بودم دوباره به کپل خان مامانش جوابیده بود خودش ۷:۴۰ زنگید

خلاصه ناز کردن خونم به حد تعادل رسید دارم کم کم لوس میشم

ممنونم از دوستایی که نگرون حالم بودن دوستون دارم بچه ها

تا همیشه پرنسس یخ ها خواهم ماند


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 14844


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها