سلام
حالم زیاد خوب نیست
اصلأ هم حوصله ی آپ کردن نداشتم این چند روزی
با فونت سیاه مینویسم چون نانازم بهترین دوستم این رنگ و دوس داره
سه شنبه خونه ناناز اینا بودم یعنی صبح باهم رفتیم یه جایی کار داشتیم منو ناناز و یکی دیگه از دوستامون و خاله جونم
بعد از اونجا من رفتم خونه ناناز اینا
کلی خوش گذشت بهمون
شب هم اومدم خونه .نانازی زنگید گفت فردا صبح برم پیشش چون مامان باباش میخواستن برن خونه مامان بزرگ ناناز شب هم نمی اومدن (خارج از شهره )گفتم باشه
بعد پرپر زنگید گفت خیابونه تنهایی داره راه میره (قاطی بود) راضیش کردم که باید پیشم. منم تنها بودم مامان بابام شام دعوت بودن
پرپر اومد خونه مون شام درست کردیم بعد یهویی هوس کردیم آتش بس ببینیم .رفتیم کلوپ نزدیک خونه مون گفت نداره ما هم بیخیال نشدیم با همون ریخت و قیافه رفتیم مرکز شهر ساعت ۹ شب
فیلم و گرفتیم و اومدیم خونه . شام خوردیم نرگس نگاه کردیم کلی حرص خوردیم بعدشم اومدیم تو اتاق آتش بس نگاه کردیم
صبح هم ساعت ۱۱ رفتم خونه ناناز اینا تا غروب ناناز هرکار کرد نشد بیاد خونه ما شب بمونه
زنگیدیم به مامانم اجازه مو گرفتیم شب پیش نانازی موندم تا فرداش که ۵شنبه بود بیایم خونه ما بریم نت ببینیم کجا قبول شدیم
بعداز ظهر ۴شنبه بهم اس ام اس زدن که قبول شدم انتخاب اول ولی زیاد مطمئن نبودم
شب پیش ناناز موندم نانازی تا دقیقه نود داشت برنامه ریزی میکرد واسه دانشگاهمون اما من میترسیدم
صبح ساعت ۶بیدار شدیم ۷:۳۰هم راه افتادیم .میخواستیم روزنامه بخریم
رفتیم فلکه کاخ مهراد رو هم اونجا دیدیم رفت واسمون روزنامه خرید توی ایستگاه واحد نشستیم و دنبال اسمامون میگشتیم
اول اسم منو پیدا کردیم: انتخاب اول ساری روانشناسی عمومی
بعد دنبال اسم نانازم گشتیم : انتخاب سوم تنکابن روانشناسی عمومی
خشکمون زد قرارمون با خدا این نبو ناناز شروع کرد به گریه کردن اما من شوکه شده بودم نمی فهمیدم چی شده مهراد هی دلداریمون میداد
اومدیم خونه ناناز اینا من توی راه اصلأ نه حرف زدم نه گریه کردم اما ناناز گریه میکرد
من وقتی رسیدیم خونه وقتی ناناز با گریه میگفت من دوست خودمو میخوام نمیخوام ازش جدا شم خدایا چرا اینکارو کردی
تازه فهمیدم چی شده اشکام بی اختیار سرازیر شدن
بعدش حسین و نامزدش اومدن خونه شون ما هم گریه میکردیم اونا فکر کرده بودن که قبول نشدیم حرفی نزدن
بعدشم مامان ناناز از خونه مامان بزرگش بالاخره اومد
اولش میخواست مارو بخندونه داد زد وااااااااای کلینکس های منو تموم کردییییییییین
آخه تا شعاع ۲ متریمون پر دستمال کاغذی بود
بعد دید ساکت نیمشیم شوتمون کرد خونه ی ما مامانم هم زنگید گفت بیاین اینجا بیچاره خیلی ناراحت بود
اومدیم خونه ما تا بعد از ظهر هی من گریه کردم ناناز گریه کرد
بعدشم که ساعت ۶ من کلاس داشتم نانازی رفت خونه شون منم رفتم کلاس جوادی
قبل از کلاس که کلی گریه کردم چشام پف کرده بود سر کلاس هم وقتی آقا جوادی پرسید چی شده؟ قبول شدی؟ دوباره گریه م گرفت میلاد واسش توضیح داد آره اما نپرسین ازش یادش میاد گریه ش میگیره واسه دوستش
بعد از کلاس هم رفتم پیش تی تی اینا بعدشم خونه ...شب هم پرپر با مامانش اینا اومدن دنبالم رفتیم ناهارخوران دور زدیم شب هم خونه پرپر اینا بودم صبح ساعت ۱۲بابایی اومد دنبالم اومدم خونه ...
بعداز ظهر هم مامانی حالش بد شد هیچ جا نرفتیم
بابایی هم امروز رفته سر کار من باید خونه بمونم شب هم معلوم نیس بیاد
راستی از کپل خان زیاد خبر ندارم از شنبه که رفته مسافرت
تا سه شنبه که بهش اس ام اس زدم
از اون روز هم زیاد خبرمو نگرفته
اگه هم اس ام اس هامو جواب بده همش یه کلمه ای ِ
خیلی بیشعوره حتی نپرسید چی شده کجا قبول شدیم حالم خوبه یا دارم میمیرم بی احساس
اصلأ انگار نه انگار...
درک...!
اگه ما شانس داشتیم...
الان امیدمون فقط به اینه که بشه ناناز بعد از ترم اول انتقالی بگیره به ساری
دعامون کنین...!!!!
خدایا.................
نانازی عاشق این آهنگه ...
نانازم تقدیم به تو ... خیلی دوست دارم به جون خودت که بهترینمی ...هیج وقت هم فراموشت نمیکنم نگرون نباش عزیزم
چون صید به دام تو به هر لحظه شکارم ... ای (طُرفه ؟) نگارم
از دوری صیاد دگر تاب ندارم ...رفته ست قرارم
چون آهوی گم گشته به هر گوشه دوانم ...
تا دام در آغوش نگیرم نتوانم ...
از ناوک مژگان چو دو صد تیر پرانی...بر دل بنشانی
چون پرتو خورشید اگر رو بکشانی...وای از شب تارم
دربند و گرفتار بر آن سلسله مویم...
از دیده ره کوی تو با عشق بشویم...با حال نزارم...
برخیز که داد از من بیچاره ستانی...
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی...
تا آن لب شیرین به سخن باز گشایی...خوش جلوه نمایی
ای برده امان از دل عشاق کجایی...تا سجده گذارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند...جانم برهاند
ور نه ز وجودم اثری هیچ نماند ...جز گرد و غبارم
|